تبليغاتX
تک ستاره

انبه میوه ای برای تقویت بینایی

 


 

انبه از محدود میوه های با ارزشی است که برگ،گل،میوه و هسته آن مصارف

خوراکی و درمانی دارد. 


انبه رسیده از نظر طب قدیم ایران گرم و خشک و نارس آن سرد و خشک است انبه

دارای مقدار زیادی
اسیدگالیک می باشد. 
 

* همچنین دارای مقادیر بسیار زیادی از ویتامین C, B, A است و برای تقویت بینایی موثر است.انبه در سلامتی پوست،استخوان و غشاهای مخاطی و بافت خالی نرم

بدن نقش مهمی دارد.

  
* مصرف انبه باعث تقویت بدن،می شود،ادرار آور و خوشبو کننده دهان می باشد و

در تابستان باعث از بین
بردن عطش و کاهش حرارت بدن می شود. 


*
مغز هسته انبه برطرف کننده اسهال،درمان سرفه های سخت و بواسیر

خونی،تسکین دهنده آسم،تنگی
نفس و سرما خوردگی است.


*
همچنین خانم هایی که دچار خونریزی از رحم می باشند و یا بین دو عادت ماهیانه

خونریزی دارند برای رفع
آن می توانند از مغز هسته انبه استفاده کنند. 


*
صمغ درخت انبه با روغن و آبلیمو برای ناراحتی های پوستی مفید است.

 

* همچنین آب برگ های درخت انبه برای برطرف کردن ریزش مو استفاده می شود. 


*
شایان ذکر است که زیاده روی در مصرف انبه برای افرادی که طبع گرم دارند مضر

است و این افراد باید آن
را با سکنجبین میل کنند.


*
همچنین هضم انبه برای بعضی از افراد سخت است و ممکن است ایجاد خارش و دمل

نماید؛اگر خوردن
انبه ایجاد نفخ کند باید آن را با زنجبیل مصرف کرد. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:55 AM توسط تنها |
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
 

  قيصر امين پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 5:17 PM توسط تنها |
هشت کاربرد عسل در زیبا شدن

بر طبق فرهنگ لغت عسل ماده‌اي شیرین و زرد رنگ است كه زنبورهای مختلف از شهد گل‌ها تهیه می‌كنند

اما جدا از اینكه عسل به عنوان یك ماده غذایی به شمار می‌آید، آیا می‌دانستید كه عسل یكی از قدیمی‌ترین و موثرترین مواد برای كمك به زیبایی است؟ برای خوندن کامل متن به  ادامه مطلب  مراجعه کنید

              


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 2:23 PM توسط تنها |

شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو

به همه پیشنهاد میدم حتما" داستان دو بخوانند بسیار زیباست برای دیدت داستان به صورت کامل به ادامه برید
www.hamtaraneh.com

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 2:19 PM توسط تنها |
10 راز ابراز علاقه
 
1- به جای انکه از روی در مانگی رمانتیک باشید با چشمان باز و امیدوارانه رمانتیک باشید.
2- به خاطر داشته باشید خوشحالی و خوشبختی چیزی نیست که مالکش باشید.خوشبختی یک مهارت است . خوشبختی را نمی توانید به چنگ آورید. خوشبختی را هنگامی تجربه خواهید کرد که بیاموزید در هر لحظه چگونه زندگی کنید.
3- چنانچه خواهان آن هستید که عاشق باشید. می بایست نخست عشق را در درون خود جسته و یافته باشید. فقط در این هنگام است که عشق را در دیگری نیز خواهید یافت.
4- به ازدواج خود مانند راهی محتول کننده و سفری که در بردارنده رشد و تغییر شخصی است بنگرید . گام برداشتن در این مسیر برای شما و همسرتان نیرو استحکام , پایمردی و بردباری به همراه خواهد آورد تا بتوانید سفر عشق را دو شادو ش یکدیگر بپیمایید.
5- به همسرتان توجه و علاقه نشان دهید و هرگز از یاد مبرید که چرا عاشق او شدید.
6- به همسرتان کمک کنید شما را بیشتر و بهتر دوست داشته باشد. با در میان گذاشتن خواسته های پنهان و نیز درونی ترین و عمیقترین نیازهایتان با او کمکش کنید تا شما را خوشحال کند.
7- به بیان این نکته که عاشق همسرتانید اکتفا نکنید. به او بگویید چرا دوستش دارید و به او عشق می ورزید.
8- اعجاز و وفوری را که همسرتان با عشق خود به زندگیتان آورده شکر گزار باشید.همانا او کلید ورود شما به بهشت روی زمین است.
9- به خاطر داشته باشید ازدواج به شما کمک می کند تا هر آنچه را در شما دوست داشتنی نیست بهبود بخشید.
10- پایبندی خود را ازدواجتان هر روز تمدید وتجدید کنید . آن را قوی تر و عمیقتر از روز قبل سازید. این امر رابطه شما را از یک دوستی و یا موانست به یگانگی و الحاقی حقیقی و کم نظیر بدل می سازد که یک یک اعمال و حرکات شما را از معنا و مفهوم آکنده می سازد.
همواره مراقب چهار نشانه هشدار دهنده در مورد ازدواج باشید:
مقاومت, مخالفت, جبهه گرفتن
بی میلی, دلخوری , انزجار
طرد کردن , رد کردن , نپذیرفتن
واپس زدن , سرکوب کردن و سرخوردگی
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:53 PM توسط تنها |
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:11 PM توسط تنها |
تفاوت عشق و ازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 
استاد پرسید: چه آوردی؟

 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق یعنی همین
!
 
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت
.
 
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
.
 
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 5:27 PM توسط تنها |



من چه سبزم امروز                                   همه ذرات وجودم

وچه شاد ودل من دریایی است                     ز هیاهوی صدای پرواز

که در ان هر نفس ابرزیان                              هم چو شبنم به تنم چسبیده

روح شادی به تنم می تابد                            من چه سبزم امروز

من چه سبزم امروز                                     وچه شادو دل من دریایی است

وچه خورشید دلم نورانی                               گویی امروز تمام غم ها

و تن خسته و کوبیده من                               ز دلم بار سفر بر بسته

شده یکپارچهرنگ ابی                                   و در این صبح سپید

من چه شادم امروز                                      گوش جان و دل من

که همه نقش اقاقی به                                می تراود هر دم

دلم تابیده                                                    شوری از عشق و امید  

من نیازم امروز                                             من چه سبزم امروز

وخدا درددلم بشنیده                                    من چه شادم امروز

که به دوران کبود دل من                             و دلم دریایی

دنگ امیدو صفا بخشیده                                   و تنم رویایی

اری ای دوست                                           من چه سبزم امروز....

در این صبح سپید
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 8:26 PM توسط تنها |
 

شعر

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

                                           وبه اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 6:18 PM توسط تنها |

درخت   

 

قفسه سینه که دیدی؟! اگه ندیدی ایندفعه دقت کن ، آخه این قفسه سینه یه حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفرید،سینش قفسه نداشت.یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.

پوست سینشو درید و قلبش رو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا......

خدا دل آدم رو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست این آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد میون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی.......

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی می شد.یه بار دیگه دل آدم رو برداشت و گذاشت سرجاش تو سینش.اما......اما مگه این آدم،آدم می شد؟؟!!!!!

این بار سرش رو که بالا کرد، یه دل که داش هیچی،با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد...........

همه اخم و تخم خدا یادش رفت و دوباره پوست سینشو جر داد و دلش رو پرت کرد میون آسمون...دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه دیگه..........خدا گفت..........این دل دیگه واسه آدم دل نمیشه........

آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمین افتاده بود.

خدا اینبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،یه قفس کشید که دیگه.......آها .........دیگه.......بسه......

آدم که به خودش اومد،دید ای دل غافل........ چقدر نفس کشیدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده......دست کشید رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید.....یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد....

بعد هی آدم گریه کرد،آسمون گریه کرد......روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگین_ خسته و تنها_ رو زمین سفت خدا_ قدم میزد،اشک می ریخت. آدم بیچاره، دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد رو برمیداشت و پرت میکرد طرف خدا تو آسمون تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .........

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد.دید خدا زیر پوستش یه میله های محکمی گذاشته.....دلشو دید که طفلی مثه یه گنجشک اون زیر میزد و تالاپ تولوپ میکرد....

انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سینش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. آآآآآآآآآآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.............

خدا از اون بالا همه چیزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و مالید به آسمون و جنگل و دریا. یهو همون تیکه استخون رو هوا چرخید و چرخید_ رقصید و رقصید _...آسمون رعد و برق زد.....دریا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.....

همون تیکه استخون، یواش یواش شکل گرفت و شد یه فرشته.....یه فرشته با چشای سیاه مثل شب آسمون....با موهای بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلی بزرگ مثل بزرگی دریا.....

اومد جلو و دست کشید رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هیچی نفهمید.هی چشاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد.....فرشته رو که دید.....با همون یه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دریا شده بود.....نه.... خیلی بیشتر.....

پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بیاره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمی اومد........باید دو سه تا دیگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سینش، فرشته یواش یواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سینش رو چسبوند به سینه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با یه لبخند رو لباش...

آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش یواش نصف شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خندید...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....

آدم یواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.... اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد....

خدا پرده آسمون رو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....
.....
من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها میذارم.....

خوش به حال آدم و فرشتش..................

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 2:34 PM توسط تنها |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

1085

تنها

1085

http://1085.blogfa.com

تک ستاره

تک ستاره

تک ستاره

نماز شام غریبان چو گریه اغازم***به مویه های غریبانه قصه پردازم

تک ستاره

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog